به امید اینکه هیچ غمی تو دلهاتون نباشه
راستشو بخواین تصویر پایین هم خودش یه جورایی غمها رو از یاد میبره
خانه ما که همان تکبرف هستش گرمترین خانه دانشجویی
راستشو بخواین تصویر پایین هم خودش یه جورایی غمها رو از یاد میبره
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
سیما خسیس نامرد
ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم
در ميان لاله و گل آشياني داشتم
گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار
پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم
آتشم بر جان ولي از شكوه لب خاموش بود
عشق را از شوق بودم خاك بوس درگهي
چون غبار از شكر سر بر آستاني داشتم
در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود
در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم
درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جاني داشتم
بلبل طبعم رهي باشد ز تنهايي خموش
نغمه ها بودي مرا تا همزباني داشتم
رهی معيری
عشق به حقيقت و تلاش براي دريافت آن و عشق به آزادي و تعالي و كوشش براي رسيدن به آن جوهر آدمي است. و اگر اميد به اين دريافت و رسيدن نبود زندگي پرمرارت آدمي در طول تاريخ ناممكن ميشد. آنچه خواستني است دوستي و مهر است كه زندگي را طربناك ميكند و آنچه نا خواستني است خشونت و نامهرباني است كه جهنم جان آدمي است.
سید محمد خاتمی
حرفهای یک انسان آسمانی اما در زمین به اسم آدم زمینی
انگار روزی دیگر فرا رسیده است اگر چشمهایت گشوده شده اند واگر می توانی صادقانه لبخند بزنی
بدان که خداوند هنوز عاشق توست
چشمهايت راست می گويند آنگاه که در آنها قفسی ميبينم که کبوتری عاشق را در آن به بند کشيده اند
و به دهانش برگ زيِتونی سبز، و من احساس می کنم هيچگاه اينچنين در بند قفسی نبوده ام
مرگ
نمی دانم پس ازمرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتا قم با خاک گلویم سوتکی سازد بدست تفلکی گستاخ وبازیگوش و او یکریز و پی درپی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خوفتگان خفته را آشفته تر سازد
حرف های ما هنوز نا تمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است! باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگهان می شود آی... ای دریغ وحسرت همیشگی!
ناکهان چه قدر زود دیر می شود! سوال من اینه که چرا عمر دوستی هامون
چرا عمر عشقامون اینقدر کوتاه شده؟ جواب میدین که؟
سلام ؛ حال من خوب است ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور که مردم به آن شادماني بي سبب
مي گويند ... با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم که نه دل کسي در سينه بلرزد،
و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم
کِي واژه ها را رنگ کرديم؟ آه... رنگها را نيز رنگ کرديم سرخ جامگان عاشق سپيد پوش شدند
معني باران عشق را نميدانند زمزمهء آرش را در کتاب مي ستايند باران عشق فقط سمبل بود
سمبل از رنگ کردن واژه ها عطر يک زن عطر يک مرد که در هم آميخته شدند ساده تر از فلسفه بود
سخت تر از فهميدن
امشب خسته از کشمکشهای بی حاصل,کوفته از شکستهای بسیار از بیهوده گریهای زندگی بستوه آمده ام
در رگهایم درد ودر استخوان هایم بی کسی است اما در اوج بی کسی هایم فریاد میزنم
کشتی هایم را به دریا فرستاده ام اگر با بادبان ها ودکل های شکسته ام باز گردند به دستانی پناه می آورم
که شکست ناپذیر و رحیم است.