خانه ما که همان تکبرف هستش گرمترین خانه دانشجویی
عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .
عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد .
عشق چون ميوه است . ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن . عشق چون ساعت شني است .
با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود . عشق غلبه خيال بر خرد است . مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم .
زن به ندرت ، اما بسيار . مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .
تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است . با عشق وشكيبائي چيزي نا ممكن نيست
مونس
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
آیا هر عشقی اجازه ورود به دل ما را دارد
دلی که مزرعه پاکی هاست با یک آسمان آبی
اگر خاطرمان خالی ماند طلب عشق از هر بی سرو پایی نکنیم
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
آن ميلمن
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
گابريل گارسيا ماركز
سر گرم جلوه ديدم آن شهسوار خود را
دادم هنان به طوفان صبر و قرار خود را
آن شهسوار تمكين مست از برم چو بگذشت
كردم نثار راهش مشت غبار خود را
فرهاد پاكبازم كز برق تيشه ي عشق
افروختم به حسرت شمع مزار خود را
من بودم آن گل زرد كز جلوه ي نخستين
آيينه خزان ديد صبح بهار خود را
آن رهرو جنونم كز خون خود نوشتم
بر خاك و خار و خارا هر يادگار خود را
خوش باد وقت آن كو ز آغاز جاده ي عشق
چون شمع كرد روشن پايان كار خود را
كو دشت بي كراني تا سر دهم چو مجنون
اين هاي هاي زار ديوانه وار خود را
اين روزها.... فرياد کوتاهترين سقف صداست.... بي آنکه گوشي از فهم آن پچ پچ کند.... و زخم.... رايج ترين نوازش است ..... بي آنکه عصبي از آن رنجه شود.... و توقف پاي پستي بر گلوي نجابت.... فصيح ترين تصوير از مرگ نجابت است.... اما صداي پاي کسي به گوش مي رسد
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم كسي حرف دلش را نگفت من بودم دلم براي خودم تنگ مي شود آري: هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم سلام هايم را هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم من آن زلال پرستم در آب گند زمان كه فكر صافي آبي چنین لجن بودم غريب بودم ، گشتم غريب تر اما: دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم
مونس
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست
مريم حيدرزاده